حكيم ابوالقاسم فردوسى

108

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو از دشت بنشست آواى كوس * بفرمود تا پيش او رفت طوس بشد طوس و گستهم با او بهم * لبان پر ز باد و روان پر ز غم بگفت آنك در دل مرا درد چيست * همى گفت چندى و چندى گريست از اندرز فرّخ پدر ياد كرد * پر از خون جگر لب پر از باد سرد كجا گفته بودش كه از ترك و چين * سپاهى بيايد بايران زمين از يشان ترا دل شود دردمند * بسى بر سپاه تو آيد گزند ز گفتار شاه آمد اكنون نشان * فراز آمد آن روز گردنكشان [ كس از نامهء نامداران نخواند * كه چندين سپه كس ز تركان براند ] شما را سوى پارس بايد شدن * شبستان بياوردن و آمدن و زان جا كشيدن سوى زاوه كوه * بران كوه البرز بردن گروه ازيدر كنون زى سپاهان رويد * وزين لشكر خويش پنهان رويد ز كار شما دل شكسته شوند * برين خستگى نيز خسته شوند ز تخم فريدون مگر يك دو تن * برد جان ازين بىشمار انجمن ندانم كه ديدار باشد جزين * يك امشب بكوشيم دست پسين شب و روز داريد كارآگهان * بجوييد هشيار كار جهان ازين لشكر ار بد دهند آگهى * شود تيره اين فرّ شاهنشهى شما دل مداريد بس مستمند * كه بايد چنين بد ز چرخ بلند يكى را بجنگ اندر آيد زمان * يكى با كلاه مهى شادمان تن كشته با مرده يكسان شود * طپد يك زمان بازش آسان شود بدادش مران پندها چون سزيد * پس آن دست شاهانه بيرون كشيد گرفت آن دو فرزند را در كنار * فرو ريخت آب از مژه شهريار [ جنگ نوذر با افراسياب سديگر بار ] ازان پس بياسود لشكر دو روز * سه ديگر چو بفروخت گيتى فروز نبد شاه را روزگار نبرد * ببيچارگى جنگ بايست كرد ابا لشكر نوذر افراسياب * چو درياى جوشان بُد و رود آب خروشيدن آمد ز پرده سراى * ابا نالهء كوس و هندى دراى تبيره بر آمد ز درگاه شاه * نهادند بر سر ز آهن كلاه بپرده سراى رد افراسياب * كسى را سر اندر نيامد بخواب همه شب همى لشكر آراستند * همى تيغ و ژوپين بپيراستند زمين كوه تا كوه جوشن وران * برفتند با گرزهاى گران نبد كوه پيدا ز ريگ و ز شخ * ز دريا به دريا كشيدند نخ بياراست قارن بقلب اندرون * كه با شاه باشد سپه را ستون چپ شاه گرد تليمان بخاست * چو شاپور نستوه بر دست راست ز شبگير تا خور ز گردون بگشت * نبد كوه پيدا نه دريا نه دشت [ دل تيغ گفتى ببالد همى * زمين زير اسپان بنالد همى ] [ چو شد نيزه‌ها بر زمين سايه‌دار * شكست اندر آمد سوى مايه‌دار ] [ چو آمد ببخت اندرون تيرگى * گرفتند تركان برو چيرگى ]